زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که
چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت :
برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من
مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني
بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت وگفت:چرا
دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي .اگر عاشق من بودي،پيش
ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت
چه خوبست دل را مجابش كني
پذيراي حرف حسابش كني
دل آسمان را به دست آوري
شبي دعوت از آفتابش كني
و اين رسم نيك و پسنديده را
در اين شهر نامرد بابش كني
دلم را سپردم به دستت اگر
به لالايي گرم خوابش كني
اگر چشم من خواهشي از تو كرد
مبادا، مبادا، جوابش كني
اگر عشق را ناگهان يافتي
براي غزل انتخابش كني
نبايد كه كاخ اميد مرا
بريزي، بپاشي، خرابش كني
پس از من ورق پاره هاي مرا
چه بهتر بدوزي كتابش كني
ز من خاطرات بجا مانده را
به زيباترين شكل قابش كني
در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
که روی یک صندلی سنگی نشسته است
و به پارک نگاه می کند
او بسیار طبیعی ست
و کمی هم خسته
او را طوری ساخته اند
که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
او را طوری ساخته اند
که ظاهرا
چیزی نمی شنود
چیزی نمی بیند
چیزی نمی گوید
و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت
ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه یی با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم
فقط هفت یا هشت روز
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتنک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید ‚ تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید
کاش یا رب آشنایی نبود
یا که دنبالش جدایی ها نبود
خداوندا چه سخت است این جدایی
چه تلخ است این شراب بی وفایی
جدایی، بی وفایی، رنج و دوری
همه باشد گناه آشنایی
رو به ديوار می نشينم
و تا حد توان
فرياد می زنم
پژواک را می شنوم
که ديوار نیز
همراه من از درد می گويد
وای به حالم
اگر که روزی
ديوار هم نباشد
چه گريزيست ز من؟
چه شتابيست به راه ؟
به چه خواهي بردن
در شبي اينهمه تاريك پناه ؟
مرمرين پله آن غرقه عاج !
اي دريغا كه ز من بس دور است
لحظه ها را درياب
چشم فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه ازدور نمايان است
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابان است