چرا روزی به نام مصدق نداریم و این روز گرامی داشته نمی شود
قيام سي تير 1331 در تاريخ معاصر ايران يكي از فرازهاي به ياد ماندني است. روند رويداد و نتايج به دست آمده همگي گوياي موفقيت جناح مردمي در مواجهه با دربار و حاميان داخلي و خارجي آن ميباشد. اين واقعه شايد تنها نمونهاي باشد كه در آن شاه مجبور به تمكين از قانون اساسي گرديد و از اختياراتي كه در دوران حكومت خود به شكل سنتي هر چند برخلاف قانون اساسي در دست داشت، به دليل حضور مردم در صحنه و وحدت بين رهبران سياسي چشمپوشي كرد. در اختيار گرفتن زمام امور قواي نظامي و انتظامي از سوي دكتر محمد مصدق رويدادي منحصر به فرد در تاريخ دوران پهلوي به حساب ميآيد كه در سالهاي بعد تكرار نشد. اين قيام هر چند نقطه اوج تجلي وحدت رهبران نهضت ملي شدن نفت و يكپارچگي مردم بود، اما در ادامه حركت به دليل بي توجهي برخي از سياستمداران و فرصتطلبي بعضي ديگر استمرار نيافت و در نهايت به شكنندگي انجاميد.
پس از افتتاح مجلس دوره هفدهم، دكتر مصدق در هفدهم تير ماه 1331 بنابر سنت پارلماني از سمت خود استعفا كرد. اين در حالي بود كه او به تازگي از مسافرت خود جهت شركت در دادگاه بينالمللي لاهه به وطن بازگشته بود. در اين مسافرت كه بيش از يك ماه به طول انجاميد، دكتر مصدق با شركت در جلسات دادگاه ضمن دفاع حقوقي از منافع ايران و رد صلاحيت ديوان لاهه براي رسيدگي به شكايت انگلستان و با استفاده از تريبون آزاد آن ديوان به افشاي سياستهاي استعماري انگلستان پرداخت. در چنين اوضاعي رأي اعتماد مجلس از نظر مصالح ملي با توجه به تأثيري كه ميتوانست در رأي ديوان لاهه داشته باشد حائز اهميت بود، چرا كه رأي عدم اعتماد مجلس به دولت به مفهوم بي اعتمادي مجلس از كاركرد دولت مصدق در ديوان لاهه را به همراه داشت. و در رأي صادره ديوان ميتوانست تأثيري منفي براي ايران داشته باشد. مجلس شوراي ملي در پي تظاهرات گسترده و اعتصابات مردم در حمايت از دولت در پانزدهم تير، تحت تأثير فشار افكار عمومي مجدداً به دكتر مصدق رأي داد، اما مجلس سنا رأي خود را به بعد از اظهارنظر شاه موكول كرد و به اين ترتيب نارضايتي خود را برملا ساخت. اين موضعگيري با مخالفت دكتر مصدق مبني بر اينكه تا پيش از ابراز تمايل مجلس مسئوليت نخستوزيري را نخواهد پذيرفت مواجه شد و نهايتاً مجلس سنا مجبور شد به دكتر مصدق رأي اعتماد بدهد. در نتيجه روز نوزده تير ماه شاه فرمان مجدد نخستوزيري دكتر مصدق را صادر كرد. اين بار دكتر مصدق ضمن اعلام برنامههاي خود، تقاضاي تصويب لايحه اختيارات را به مدت شش ماه از مجلس كرد. مخالفان او اعم از وابستگان دبار و حزب توده با به راه انداختن تبليغات وسيع، گرفتن اختيارات را به معني هموار كردن ديكتاتوري قلمداد كردند. در اين شرايط دكتر مصدق روز 25 تير 1331 براي مشورت و تبادل نظر در مورد وزيران جديد به ديدن شاه رفت. وي تفصيل اين ملاقات را در خاطرات خود آورده است. مصدق تصميم گرفته بود اختيار تعيين وزير جنگ را از شاه بگيرد «تا دخالت دربار در آن كم شود و كارها در جهت صلاح كشور پيشرفت كند....» واكنش شاه در برابر اين پيشنهاد چنين بود: «پس بگوييد من چمدان خود را ببندم و از اين مملكت بروم.» مصدق در پاسخ فوراً گفت كه در اين صورت استعفا خواهد داد.
در آن اوضاع و احوال جانشين مصدق كسي جز قوام يا سيدضياء نميتوانست باشد. مطابق اسناد منتشره شاه تا اين زمان به بركناري دكتر مصدق و نخستوزيري قوام يا سيد ضياء كه انگليسيها و آمريكاييها پيشنهاد ميكردند مايل نبود و ميخواست كار نفت به دست مصدق حل و فصل شود. اين سياست حمايت نسبي از مصدق نه از روي علاقه و موافقت با او بلكه به سبب آگاهي از محبوبيت او در نزد مردم بود، از سوي ديگر شاه به قوام و سيد ضياء اطمينان نداشت.
در جرايد داخلي و خارجي به طور همزمان زمزمه روي كار آمدن قوام بر سر زبانها افتاده بود. علاوه بر اينكه برخي از چهرههاي مشخص منتسب به دربار مانند تاجالملوك، اشرف و عليرضا (مادر، خواهر و برادر شاه) و سيدحسن امامي (رئيس مجلس شورا) از او حمايت ميكردند، رايزن سفارت انگلستان به نام ساموئل فال معتقد بود كه قوام تنها شخصي است كه ميتواند با اوضاع فعلي مقابله كند. سفير آمريكا هم قوام را بهترين جانشين مصدق ميدانست، 2 اما شاه با توجه به سوابق قوام در دوران نخستوزيري قبلياش با صدارت او مخالف بود و او را قابل كنترل نميدانست. فشار سفارتخانههاي انگليس و آمريكا و همچنين مخالفان داخلي مصدق كه شاه را به بي تصميمي و انقياد در برابر جنجال و هياهوي جبهه ملي و مرعوب شدن و در افتادن در دام عوامفريبيهاي مصدق متهم ميكردند، از يك سو و تضمين قوام مبني بر اينكه در انتخاب وزيران با صلاحديد شاه اقدام خواهد كرد از سوي ديگر شاه را به اين تصميم تشويق كرد.
به هر حال مجلس شورا در 26 تير ماه 1331 به نخستوزيري قوام رأي داد. قوام موفقيت خود را در گرو انحلال مجلس ميدانست و هوادارانش هم اصرار داشتند پيش از گرفتن فرمان انحلال تن به قبول مسئوليت ندهد، اما ظاهراً شاه به هر زباني كه بود قوام را راضي كرده بود بدون اصرار در انحلال مجلس دولت خود را تشكيل دهد. طبق يادداشتهاي ارسنجاني، عباس اسكندري كه در جريان مذاكرات بود به ارسنجاني گفت: «هنوز اعليحضرت [با انحلال مجلس] موافقت نكردهاند ولي مآلاً موافقت خواهند كرد.»
روز 27 تير ماه كه خبر نخستوزيري قوام به همه جا رسيد اعلاميهاي شديداللحن به نام او از راديو انتشار يافت كه در آن ضمن ايجاد رابطه با انگليس به قلع و قمع گروههاي سياسي، تهديد گروههاي اسلامي و ايجاد دادگاههاي انقلابي و اعدام مخالفان تأكيد شده بود. علاوه بر اينكه صدور اين اعلاميه پر طمطراق بگومگوهاي زيادي را به دنبال آورد و مخالفت بسياري را برانگيخت، قوام مرتكب اشتباهي ديگر شد و آن تصميم به توقيف آيتالله كاشاني بود. اين تصميم در حالي بود كه هنوز مجلس منحل نشده بود و آيتالله كاشاني در سمت نمايندگي مجلس مصونيت داشت. اين اقدام قرار بود 4 بعد ازظهر 29 تير ماه عملي شود، اما ساعتي قبل راديو لندن خبر توقيف را افشا كرد و بلافاصله از دربار پيغام رسيد كه از توقيف صرفنظر شود. به اين ترتيب پرده از كار قوام برافتاد و عجز و درماندگي او در مقابله با اوضاع بر همه روشن گشت. در همان روز 28 تير ماه آيتالله كاشاني اعلاميهاي خطاب به افسران ارتش و سربازان انتشار داد و از آنان خواست كه به روي برادران خود اسلحه نكشند. در 29 تير ماه اعلاميه ديگري از سوي ايشان منتشر شد كه در تهييج مردم و مبارزه با قوام نقش بسيار سازندهاي داشت. در پي صدور اعلاميه آيتالله كاشاني، اعلاميه ديگري نيز از سوي نهضت ملي خطاب به سربازان و افسران ارتش و نيروهاي انتظامي صادر گرديد. رفته رفته كارخانهها و تجارتخانهها تعطيل كردند و در خيابانهاي اصلي شهر و ميدان بهارستان تظاهرات به راه افتاد و مردم شعار مرگ بر قوام و زنده باد مصدق سر دادند. در پايان 29 تير مردم آمادگي زيادي پيدا كرده بودند تا روز بعد در برابر قدرت دربار و قوام به مقابله برخيزند. در روز 30 تير اقشار مختلف مردم و گروههاي سياسي در ميادين و خيابانهاي تهران به حمايت از دكتر مصدق به تظاهرات پرداختند. در اين تظاهرات كه به درگيري شديد ميان نيروهاي نظامي و مردم منجر گرديد عدهاي مقتول و مجروح شدند. در اين روز عدهاي از نمايندگان مجلس شورا با شاه ملاقات و خطر سقوط سلطنت را اعلام كردند، شاه قوام را از نخستوزيري معزول و فرمان نخستوزيري مصدق را مجدداً صادر نمود. روز بعد پس از قيام سي تير، ديوان لاهه اعلام كرد كه در رسيدگي به اختلاف ايران و انگليس در مورد مسئله نفت صلاحيت ندارد. دكتر مصدق به مناسبت تجليل از شهداي روز سي تير كليه ادارات دولتي را تعطيل عمومي نمود و مجلس قيام سي تير را «قيام ملي» و شهداي آن روز را «شهداي ملي» ناميد. قيام سي تير و رأي ديوان لاهه به منزله شكست انگليس در ايران تلقي شد و تجربه اين قيام نشانه همبستگي ملي و پيروزي مردم بر استبداد و استعمار بود.
چند روز پيش رفته بودم ختم مادر يکي از دوستام ، مسجد ….ديگه مثل قديمها زياد تحت تاثير مردن بقيه قرار نمي گيرم , يعني راستش رو بخواين حالشو ندارم ... خوب همينه ديگه بالاخره همه ميميرن حالا يکي زودتر يکي ديرتر...يکي راحت يکي سخت ... از اين حرفها که بگذريم نکته جالب ماجرا اون حجت الاسلامي بود که سخنراني مي کرد .. . ماشاالله به اين رو و اين زبون ...نمي دونم تازگيها مثل اينکه مد شده , هي گفتن وحدت حوزه و دانشگاه اين ها هم فکر کردن منظور اينه که بحث هاي علمي بکنن ...حالا مجسم کنين که يارو مادرش مرده , حالش خرابه , داره گريه مي کنه اونوقت حاج آقا گير سه پيچ داده که در مورد صنعت مونتاژ صحبت کنه....اينجوري شروع شد که طرف اومد اسامي افراد رو بخونه پاي بلندگو چشممش افتاد به اسم چند تا شرکت , هيجان زده شده گفت " اينجور که من مي بينم دوستان همه در کار توليد هستند , اي توليد کننده ..." و جاي شما خالي رفت بالاي منبر ... حالا اينش هيچي دو تا نکته اساسي بود يکي اينکه اين صحبتها با همون لحن ذکر مصيبت بود بعدش هم اينکه راه به راه اون وسط از قول پيامبر و ائمه حديث مياورد و آدم مي موند که 14 قرن پيش چقدر حرف و حديث در مورد صنعت مونتاژ زده شده!
مي گفت " خدا مي فرمايد اگه مونتاژ کاري , درست مونتاژ کن اگه توليد کاري درست توليد کن ..., دقت کنين , خدا دوست داره يا يه کاري رو نپذيريد يا اگه پذيرفتيد درست انجام بديد .... صنعت مونتاژ , اتومبيل سازي , پيوستن ايران به بازارهاي جهاني , دنياي تبليغات , اينکه بازار رو به نفع خودت بچرخوني , محور بحثشون بود! ....اينکه صنعتگران و کارخونه داران واسه اينکه در کشور تاثير گذار باشند به 3 اصل نيازمندند ...اونوقت حديث پيامبر به صنعتگران رو گفت ... و هو لن يکون حاذقا به علم (يه چيزي تو همين مايه ها) ...که يعني علم قضيه رو داشته باشيد , ديمي کار نکنيد ...مثلا چطور ميشه که بعضي قطعات مرسدس بنز رو چين ميزنه و فرضا ما نمي زنيم ...بعد يه حديث ديگه که يادم نيست توضيحش اين مي شد که حالا کارخونه را راه انداختي ايميل و فکس و تلفن از مشتري مياد ...تو امين مصرف کننده هستي بايد ببيني که چقدر مسئوليت داري مي توني اينها رو با قطعات تايواني جمع کني يا از اروپا قطعه بياري (حاج آقا زياد با بازار مشترک حال نمي کرد , ترجيح مي داد قطعات از اروپا بياد که حق مشتري خورده نشه!) بايد ببني مي توني فردا جواب مشتري رو بدي ؟ ...بعدش حديث سوم که به اينجا ختم شد امام جعفر صادق 14 قرن قبل گفته حق با مشتري است!
شايد اگه اين حرفها يه جاي ديگه زده مي شد بحث بدي نبود ولي من هر چي فکر کردم نتونستم ربطشو به آدمي که شب تو خواب سکته کرده و صبح بلند نشده پيدا کنم ...بعدش هم اينکه اينا خجالت نمي کشن همه چي رو لوث مي کنن ...آخه اين يعني چي که امام صادق 14 قرن قبل گفته حق با مشتريه
ديشب اولين قسمت از اعترافات كيان تاجبخش ‘ هاله اسفندياري و دکتر جهانبگلو از شبکه اول تلویزیون دولتی ایران پخش شد.خیلی شب منحوسی بود . دوباره حال و احوال سالهای قبل از خرداد 76 گرفته ام . دوباره شو های تلویزیون هویت در حال ساخته شدن است دوباره اندیشمندان ایرانی وادار منی شوند تحت شکنجه با ابزارهای جدید اعترافاتی ساختگی انجام بدهندمن دیشب بیش از 10 دقیقه نتوانستم این مضحکه را نگاه کنم . هرچند به دوستانی گفته بودم که نگاه نخواهم کرد ولی به اجبار نگاهی کردم خیانت را زمانی می توان درک کرد که در بین تصاویری از انقلابهای رنگین کشورهای مشترک المنافع تصاویر کوی دانشگاه ایران را نیز گنجانده بودنبا نگاهی به فضای مکان پر کردن این شوی تلویزیون به راحتی می توان فهمید که برای گمراه کردن اذعان عمومی و جهانی کیان تاجبخش و هاله اسفندیاری را به سالنی برده بودند که علی رغم ظاهر فریینده آن فرقی با سلول انفرادی نمی کرد . نوع نگاههای و اظطرابی یکه در چهره آنها به وفور نمایان بود حاکی از این بود که ماجرا ها و افرادی که در پشت دوربین ها بودند حاکمان مطلق بودند.تقطیع نماها و گذاشتن دوبله بر روی فیلمهای آرشیوی که دگر واضح و مبرن بود که انان قصد قبولاندن دروغهایشان در قالب راست گویی دارند. فکر کنم همان کاری که سر سریال اوشین اوردند در این شوی تلویزیونی هم انجام داده اند و ماجرا را صد در صد عوض کرده اند.مکان گرفتن اعترافات دکتر جهانبگلو هم که زندان است . این اعترافات در شرایط بسیار بد جسمانی و روحی قرار گرفته است. لرزش های دکتر جهانبگلو حاکی از این بود که دیکته ای که به او شده است در چه شرایطی بوده استتمام اعترافات این دوستان و دوستان دیگری که تا چند وقت دیگر به نمایش می گذارند فقط حاکی از این است که ما مثل تمامی اموراتمان داریم برگشت می کنیم دوباره داریم به سالهای منحوس خفقان مطلق می رسیم دوباره اندیشمندان ایران , در برنامه های هویت نما آورده می شوند. اگر در هویت سالهای دهه 60 و 70 بزرگان فرهنگ ایران به تمسخر گرفته شد و اعترافات ساختگی از آنان گرفته شد اکنون به علت نبودن و کشته شدن یا فوت آنان نوبت به ایرانیان معتبر در کل جهان و ایران رسیده استاکنون روزگاری دارد شروع می گردد که در آن رودان ایران به ایران کشی از سوی مغولان متهم و محاکمه می شوند
فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ از تشدید طرح امنیت اجتماعی از اول مرداد خبر داد و گفت: در این طرح با مدهای غربی موی پسرها و استفاده از مانتوهای بالای زانو به شدت برخورد میشود.
به گزارش ايرنا، سردار احمدرضا رادان روز یکشنبه در جمع خبرنگاران درباره چگونگی تشدید اجرای طرح امنیت اجتماعی از اول مرداد گفت: در اجرای این طرح مجدداً با مصادیق بدپوشش برخورد میشود كه مصادیق بدپوششی درباره خانمها همان مصداقهای گذشته و همچنین استفاده از مانتوهای كوتاه بالای زانو است.
وی با اشاره به برخورد قاطع پلیس با پسرانی كه موهای خود را به سبك مدلهای غربی آرایش میكنند، گفت: پسرانی كه موهای خود را براساس مدلهای منحرف و گروههای فاسد غربی آرایش میكنند و از شلوارهای كوتاه و یا لباسهایی با مارك منحرف استفاده میكنند مورد برخورد پلیس واقع میشوند.
سردار رادان درباره چگونگی برخورد پلیس با این افراد گفت: اینگونه پسرها ابتدا از سوی پلیس دستگیر و به مركز انتظامی مشخص در پلیس امنیت منتقل شده و در آنجا نشانی واحد صنفی كه مبادرت به آرایش موی وی به سبكهای منحرف كرده اخذ و سپس از خانواده وی دعوت میشود تا با مراجعه به مقر انتظامی و اخذ تعهد، وی را تحویل گرفته و بلافاصله با آرایش مو به شكل معقول برای رویت پلیس دوباره مراجعه كند.
وی ادامه داد: چنانچه فرد دستگیر شده لباسهای مناسبی به تن نداشته باشد، خانواده وی باید لباس مناسب برای وی بیاورند تا با تعویض لباس در مقر انتظامی و اخذ تعهد آزاد شود.
سردار رادان ادامه داد: در اجرای مأموریت خود از هیچگونه جوسازی رسانههای خارجی هراسی نداریم.
و این آقای احمدی نژاد قبل از ریس جمهور شدنش
نامه به بوش
جناب رييس جمهور :
همان طور كه حتما اطلاع داريد مردم مصيبت زده از سراسر دنيا و به خصوص خاورميانه با من تماس مي گيرند و برايم از رنج هايي كه دولت شما بر آن ها روا مي دارند مي گويند ، حتي بعضي وقت ها درباره همسر محترم لورا و بخصوص والده گرامي حرف هاي ركيك و بلانسبت من بي ناموسي بر زبان مي آورند . آيا بهتر نيست كه به جاي دخالت و فشار دادن به انرژي هاي صلح آميز ما كمي هم به همسر خود بپردازيد ؟ به شما قول ميدهم كه با اين كار نه تنها احتمال به انفجار كشيده شدن انرژي ما و در نتيجه كل خاورميانه كم خواهد شد بلكه صبح ها با انرژي و نشاط بيشتري از خواب بلند شده و ديگر علاقه اي به كوندليزارايس همجنسباز نشان نخواهيد داد .
جناب رييس جمهور :
آن طور كه شنيده ام شما يك مسيحي معتقد مي باشيد اما آيا تا به حال در هنگام قضاي حاجت به سنگ مستراح فرنگي تان نگاه كرده ايد ؟ آخر چطور مي شود تو اين سوراخ و فضاي به اين كوچكي شاشيد و در ديوار اطراف را آلوده نكرد ؟ من كه تا حالا نتونستم ! شايد بگوييد كه با كمي هدف گيري و تمرين مي توان از پس اين مهم برآمد ولي آيا وجود همين توالت هاي فرنگي بزرگترين تبعيض عليه نسوان كه فاقد ابزار هدف گيري مي باشند نمي باشد؟ ، آن هم در كشوري كه خود را پايگاه دمكراسي در سراسر جهان مي داند ؟
جناب رييس جمهور :
حالا ما يه چيزي گفتيم شما چرا به دل گرفتيد ؟ حتما خودت مي دوني و به اطلاع شما رسانده اند كه قرار است با تصويب مجلس منتخب كه اسامي تمامي نمايندگانش را آقا با دستان مبارك خود امضا نموده اند امام زمان به همين زودي ها ظهور كند . آيا شما فكر مي كنيد كه با وجود امام زمان ما نيازي به بمب اتم خواهيم داشت ؟ نه عزيزم . به شما توصيه مي كنم كه ابتدا مقداري فقه و اصول و حديث بخوان و بعد بيا بشو رييس جمهور ! همان طور كه در حديث آمده با ظهور آقا تمام ملت هاي كافر دنيا و بخصوص آمريكاي شما و اسراييل نامشروع از نقشه دنيا حذف خواهند شد و اگر توجه بفرماييد در اين احاديث اشاره اي به بمب اتم نشده است . بنابراين ما براي تركوندن شما نيازي به بمب اتم نداريم و نخواهيم داشت .
جناب رييس جمهور :
كمي به خود آييد . كمي به فكر كشورتان و رفع خشونت وفساد آن باشيد . بارها در كشور شما دزدي و قتل اتفاق افتاده ( و خوشبختانه اخبار آن بطور كامل و مشروح در صدا و سيما پخش مي شود ) من شما را دعوت مي كنم به منزلمان تا از صبح تا شب اخبار تلوزيون را نگاه كنيم . اگه يه خبر از قتل و بي ناموسي ديدين من اسمم رو عوض مي كنم . تا كي به فكر مردم بقيه دنيا هستيد كه دمكراسي دارند يا نه ؟ اصلا به شما چه ؟ اصلا بيا قول بديم هر كي فقط به يه جا برسه . شما مسئله سومالي و دارفور رو حل كن ، منم اختلاف فلسطينيا و اسراييليا رو فيصله مي دم
خانه دوم هوگو چاوز
در حالي که ايران خانه دوم هوگو چاوز، رئيسجمهور ونزوئلا خوانده شده و وي با چفيه بر يادبود شهداي دفاع مقدس حضور پيدا کرد، گوشههايي از فساد اخلاقي موجود در سفارت ونزوئلا در تهران افشا شد.
به پس از تغيير کنسول سفارت ونزوئلا در تهران به دليل يک رسوايي اخلاقي، تعداد زيادي از دختران جوان زير ۲۵ سال ايراني در اين سفارت استخدام و هرچند توانايي زيادي در مترجمي و انجام فعاليتهاي ديپلماتيک دارند، در عوض زينتدهنده مجالس و ميهمانيها و بزمهاي شبانه کارکنان اين سفارتخانه شدهاند.
در ميهمانيهاي اين سفارتخانه که با سرو مشروبات الکلي همراه است، دختران ايراني با وضع زنندهاي حضور پيدا ميکنند. کارکنان سفارت ونزوئلا همچنين دختران جوان ايراني را طبق رسم خاصي بين خود قرعهکشي ميکنند.
اين در حالي است که هنوز آثار اقدامات کنسول سابق ونزوئلا در تهران که پس از رسوايي اخلاقي رابطه وي با يک زن شوهردار ايراني اخراج و موجب تغيير ناگهاني تمام اعضاي اين سفارتخانه شد، باقي مانده است.
گفته ميشود ديپلماتهاي جديد سفارت ونزوئلا که اکثرا بدون سابقه ديپلماتيک هستند، با انداختن چفيه و گرفتن تسبيح، به مزاح ميپردازند.
دبير اول سفارت نيز که از کارکنان لجستيک شرکت HP در ونزوئلا بوده، فاقد هرگونه سابقه ديپلماتيک ميباشد و گفته ميشود اين وضعيت حتي مورد طعنه ديگر ديپلماتهاي کشورهاي آمريکاي لاتين شده است
ایران کجاست ؟ ایرانی کیست ؟
(( یونانی های شجاع که تعدادشان خیلی کمتر از ایرانیان ظالم و پر تعداد بود با دلاوری از میهن خود دفاع کردند و لشگر پادشاه ایران را شکست دادند و از خاک خود بیرون کردند و با سربلندی به میان خانواده های خود رفتند ))
اشتباه نکنید .
آنچه که خواندید ترجمه قسمتی از یک کتاب درسی یا تاریخ یونانی نیست .
در کمال شرمندگی باید بگویم این قسمتی از سرگین نامه ای بود که در<< کیهان بچه ها >>ی اوایل دهه 60 و توسط یک نویسنده تا ابد نفرین شده ایرانی ( که افسوس به یاد ندارم کیست ) نوشته شده بود .
در آن روزگار با خواندن این مطلب در کیهان بچه ها که تنها مطبوعه مخصوص کودکان بی سرنوشت آن سالها بود قسم خوردم که دیگر این هفته نامه را نخرم و البته که تا ابد به قول خود وفادار خواهم ماند .
چند روز پیش در یک جمع مطبوعاتی از خدمات چندین ساله یکی از مدیران کیهان بچه ها تقدیر و تشکر شد .
خیلی دوست داشتم در آن جمع حاضر میبودم و از آن مدیر محترم سوال میکردم که آیا آن متن شرم آور در دوره مدیریت ایشان به چاپ رسیده بود و اصلا آیا ایشان هم آن دوران را مانند من بیاد دارند یا خیر ؟ .
اما به هر حال هجوم به جهت قلع و قمع فرهنگ ایرانی تنها به همین یک مورد محدود نشد . کتابهای درسی ، مطبوعات و رسانه ها جا بی جا ، گاه و بیگاه در حال انکار تاریخ پیش از اسلام این مملکت بودند و البته که همچنان هستند .
امروزه روز اگر از کودکی 10 ساله و یا حتی نوجوانی 17 ساله سوال شود که " آریو برزن "که بود و چه کرد احتمال اینکه بپرسد" آریو برزن " دیگر چیست بسیار بیشتر از پاسخ دادن به سوال شماست .
یک بار از دختر خانمی جوان پرسیدم" رستم فرخزاد " را میشناسی ؟
در جواب من به احتمال نسبت او با" فروغ فرخزاد " اشاره کرد !!!
به راستی ما چگونه قومی هستیم که از انبوه اسطوره های تاریخی _ فرهنگیخود دست شسته ایم ؟
درروزگاری که برای یک قاره آمریکا و تمام تاریخش یک چه گوارای معاصر بهعنوان سمبل آزادگی کفایت کرده ما انکار بی وقفه بزرگ دلیران این سرزمین از کوروش و داریوش تا محمد مصدق و حسین فاطمی و از گُرد آفرید و رکسانا تا شیرین عبادی را به تماشا نشسته ایم .
چه کسی میداند چرا در هیچ فیلم و سریالی تاریخ و اساطیر ایرانی را نمیبینیم ؟
چه کسی میداند چرا بهرام بیضایی با دنیایی از مطالعات اسطوره شناسی ایرانی یا مجال کار نمیابد و یا اگر فرصت نیم حضوری به او داده شود محدود به ساخت فیلمنامه ای مانند روز واقعه است آن هم نه توسط خودش . فراموش نکنیم قبل از اینکه در آشفته بازار دنیای مدرن ما رادر هر گونه ی فرهنگی _ انسانی طبقه بندی کنند به یاد خواهند داشت که ما ایرانی هستیم . سالها پیش بزرگی فرموده بود :وای بر احوال مردمانی که تاریخ خود را فراموش کنند ....امروزه دیگر صد وای بر احوال ما که تاریخ خود را انکار میکنیم ......
در جريان سفر حداد عادل با مترو به محل كار خود شهروندي كفش پاره خود را براي بيان مشكلات مالي به رئيس مجلس نشان داد كه حداد عادل در پاسخ به وي گفت با چسب درست ميشه.
به گزارش فارس، سفر امروز حداد عادل با مترو به محل كار خود حاشيه هاي جالبي داشت.
زماني كه حداد عادل پس از پايان سفر خود با مترو، ايستگاه مترو را به سمت ساختمان بهارستان ترك ميكرد در داخل اين ايستگاه پيرمردي، لنگه كفش پاره خود را به دست گرفت تا آن را به رئيس مجلس نشان دهد.
وي به هر زحمتي كه شده بود در ميان ازدحام و شلوغي مترو خود را به حداد عادل رساند و با نشان دادن لنگه كفش پاره خود سعي داشت مشكلات مالي خود را با حداد عادل در ميان بگذارد و براي آن چاره جويي كند كه حداد عادل در پاسخ به وي گفت از شانس بد ماست كه اينطور شده با چسب درست مي شه!
اينها جناب حداد با چي درست ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پول نفت سر سفره این جوان نبود
اين يك طنز نيست
بسيار فرخنده و مبارك است اهداي كليه ! به خصوص كه ثواب حاصله فرد را به طور مستقيم به بهشت برين هدايت و در آغوش حوري هاي دائم الباكره بهشتي مي افكند . چون خوف آن مي رود كه انجام هر گونه كمكي به اين گونه افراد موجب انصراف وي و امثال وي از عمل خير خود و دوري از مقصود گردد ، هر گونه دعوت ايشان به پاي سفره نفتي اكيدا ممنوع اعلام مي گردد .
واقعا متاسفم براي .......................
يك جوان 25 ساله .............قيمت كليه ................. ؟؟؟؟؟
ولي فلسطين ، لبنان ، سوريه اينها براي پول نفت ما واجب تر هستند

سياست بازی کثيفی است
جمله جالبی هست وقتی برای اولين بار خوندمش به ياد
حزب منحل شده نهضت ازادی ايران افتادم
دوستان ملی مذهبی که با خيال واهی پا در عرصه سياست و همکاری با حکومت اسلامی گرفتند ولی بعد از ۲۰ سال همان موش ناپلئون همگی ايشان را بلعيد دوستانی که در دولت موقت و دولت بنی صدر و رجايی و دوره اول خامنه ای مناصب زيادی در حکومت داشتند ولی ارام ارام همگی از دور خارج شدند و اخرين ايشان را می توان دکتر معين دانست که بعد از شکست در انتخابات می توان به جرات گفت باعث شد تا هم نهضت ازادی و هم ملی گرايان برای هميشه از تاريخ پاک شوند و در اينده حرفی برای گفتن نداشته باشند
دوستانی که با يک نامه ای که حتی معلوم نيست از ايت الله باشد و يا خير همگی قلع و قمع شدند
اين جملات را بخوانيد
دوستان و من هم غافل از اين بوديم که بعدا چه معامله ای با ما خواهندکرد و مرا به طور موقت برای جلب اعتماد مردم ايران و خارج و اعتبار انقلاب به عنوان نردبان قدرت در انجا می گذارند و راه و برنامه های خودشان را گام به گام دنبال خواهند کرد .
مرحوم طالقانی سفارش کرده بود نپذيرم و فرموده بود اين اقايان وفا و صفا نخواهند داشت ولی دوستان و خود من در چنان اوضاع و احوال وظيفه شرعی و ملی خودمان می دانستيم که شانه از زير بار مسئوليت خالی نکنيم
به نقل از سخنرانی مهندس بازرگان مورخ۲۲/۱۱/۱۳۶۰
متاسفانه مهندس دير به اين نتيجه رسيد و اين مردم رانشناخت و نفهميد اين صندلی به کسی رحم نمی کند و روزی همه را سرنگون خواهد کرد خوش به حال ان کس که نام نيکی از خود به جای گذاشته باشد اری اين است واقعيت . نامه ای که معلوم نيست چرا قبل از فوت خود ايت الله مفادش اعلام نشد يا چندی بعد از فوت ايت الله باز نشد و معلوم نيست چرا انقدردير باز شد و معلوم نيست ..........
اری سياست بازی کثيفی است
((انقلاب فرزندانش رامی خورد))
نمی دونم اين جمله بالا رو کجا خوندم ولی فکر کنم از شريعتی باشه صرف نظر از اينکه مال چه کسی است بايد يه مفهوم ان توجه کرد .من در اين مطلب سعی دارم با گذری هرچند سريع بر تاريخ اين جمله را ثابت کنم
در قرون اوليه اسلامی پس از فوت پيامبر اسلام افراد اصلی انقلاب اسلامی وتفکر اسلامی کنار رفتندو احيانا کشته شدند افرادی که در اين انقلاب هيچ سهمی نداشتند به جاهی بلند و پست های مهم جامعه رسيدند
برای مثال امثال بلال ها و ابوذر ها و عمار ها که در واقع پس از رحلت پيامبر ياسرونوشتشان مجهول ماند ويا عده ای مانند ابوذر يا تبعيد شدند ويا کشته شدندطلحه و زبير که القاب طلحة الخير و زبير سيف الاسلام را از پيامبر داشتند واقعا پس ازمحمد به کجا می روند و چه می شوند تا اينکه در جمل به شمشير علی کشته می شوند
همان طلحه ای که پيامبر پس از ديدن رشادت هايش فرياد زد هرکس می خواهد به سيمای شهيدی که زنده برروی زمين راه می رود بر صورت طلحه نگاه کند
ومتاسفانه به جای اين اشخاص کسانی مانند معاويه و مروان بن حکم و ابو هريره و ابن عباس ظهور می کنند که واقعا دردناک است که اکثر احاديث ما از دونفر اخر روايت شده هست
اين دويی که اولی فردی دروغگو وتا حدی روانی بوده که می گويند از خواب هايش هم به اسم پيامبر حديث می ساخته وجالب اينکه يکبار توسط عمر به علت نسبت دادن اکاذيب به رسول الله شلاق می خورد
و ابن عباسی که اکثر احاديث بچه گانه واز او روايت شده ابن عباسی که در زمان فوت پيامبرفقط ۵ سال سن داشته به نظر خودم تا حدودی از بحث اصلی خارج شديمچون می خواستم با نگاهی اجمالی به تاريخ از گذشته تا حال به اثبات اين جمله بپردازم
جلوتر می اييم عباسيان خود از عمو زادگان پيامبر بودند به کمک ابو مسلم خراسانی دژخيمان اموی را شکست دادند ولی منصور خليفه دوم ايشان بسيار نا جوانمردانه اين سردار بزرگ و ولی نعمت عباسيان را در نهان بکشت باز هم جلوتر باز هم عباسيان اينبار نوبت طاهر ذوالمنينين و افشين است تا قربانی شوند۰ دوسردار ايرانی وبزرگی که به اعراب کمک کردند تا همه شورش های داخل ايران را نابود کنند که باعث سلطه هرچه بيشتر اعراب بر ايران شدند ولی يکی را سم دادند و يکی را به جرم خيانت به همراه مازيار اعدام کردند
بازهم جلوتر در زمان حکومت صفويه شاه اسماعيل با کمک قزل باش باش به حکومت ايران رسيد ولی سرانجام نوه اش شاه عباس همه ی انها را کشت و حتی خانواده های بی گناهشان را هم نابود کردبازهم جلوتر زمان حکومت قاجار . اغا محمد خان قاجار به لطف خيانت حاج ابراهيم خان کلانتر توانست لطفعلی خان زند را بکشد و حکومت قاجار را تاسيس کند
ولی برادر زاده اش فتحعليشاه دستور داد تا ابراهيم خان کلانتر را در روغن داغ بياندازندتا مبادا بعدها موی روی دماغ قاجاريه بشود از اين خشم حتی خانواده ی ابراهيم خان هم در امان نماند و همه فرزندانش کشته شدند
جمهوری اسلامی
يک لحظه فکر کنيد چند نفر به ذهنتون مياد ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷نفر ؟ ولی من می گم تقريبا همه بازرگان و يزدی و طالقانی چه شدند اولی پس از استعفا چه کرد دومی مگر تا همين ۲ماه پيش تحت تعقيب نبود
و سومی که بالاخره معلوم نشد مرد يا کشته شديک صحنه را به يادتان بياوريد زمانی که ايت الله در هواپيما نشسته و از فرانسه به سوی ايران می ايد انقلاب در حال پيروزی است چه کسی بغل ايت الله نشسته است صادق قطب زاده همانی که چندی بعد به جرم کودتا دستگير و اعدام شد
جلوی( اقا) چه کسی نشسته اقای امير انتظام همانی که چند ماه بعد به جرم خيانت به اوين رفت و هنوز هم در اوين هست(((۲۷ سال)))ايت الله منتظری چه؟ همانی که پشت اقا نشسته بود همانی که قرار بود بعد از فوت اقا به مقام خدايی ولايت فقيه برسد
و کسانی مثل شريعتمداری و خلخالی و احمد کيانوری و احمد خمينی و سنجابی و شايد دها و صدها تن ديگر که حتی خيابانی به اسمشان نداريم چرا ما حتی يادبودیبرای امثال مهدی بازرگان نداريم
شما بارها از تلويزيون ديده ايد که مراسم برای سالگرد بهشتی و چمران گذاشته می شود ولی تا به حال به ياد داريد که يادبودی ياسالگردی برای بازرگان گرفته شود
اينها فرزندان اول انقلاب بودند ولی موج دوم که فرزندان جديدتر را می خورد هم امد ولی قبل ازان به نکته ای اشاره کنم
عواملی که باعث اين اتفاقات می شود دو دسته هستند۱يکی اينکه بعد از انقلاب خود به خود دوره ای از خشونت سپس دوره ای با ارامش و اصلاح گرايانه می ايد و افراد دوره قبل متحجر ناميده می شوند
۲)دوم اينکه همه اين کشتاره و اين اتفاقات بر اساس برنامه ريزی قبلی صورت می گيرد که به نظر نگارنده انقلاب ايران ازديدگاه دوم پيروی می کند
جالب اينکه کسانی که در اين برنامه بازيچه ای بودند مانند کسانی که از ديوار سفارت امريکا بالا رفتند بعدها توسط همين موج بلعيده شدند امثالحجاريان و عبدی و جلايی پور و معروف ترين ايشان گنجی که به اعتقاد نگارنده واقعا مستحق دريافت جايزه قلم طلايی بود
برای روشن تر شدن موضوع به اين صحبت توجه کنيد
اگر يادتان باشد ايت الله هميشه به نظام تک حزبی شاه حمله می کرد و می گفت شاه که انقدر ادعای فضای باز سياسی دارد چرا همه حزب ها راغير قانونی می داند و خلاف وعده میکندحال ايت الله پيروز شده انواع احزاب مثل ملل اسلامی و جمهوری اسلامی و توده و مائويست و فداييان خلق و نهضت ازادی و نهضت ملی و فداييان اسلام وچندين و چند حزب کوچک و بزرگ که همگی خود را درپيروزی انقلاب موثر می دانند .
با اين همه حزب مگر می توان حکومتی بوجود اورد ؟؟؟ مسلما نه ،پس بايد انها را از بين برد
چگونه؟؟؟
بايک مثال کوچک متوجه خواهيد شد
از کتابی فرانسوی اين خاطره را خواندم که از يکی از افسران ناپلئون نقل شده که بسيار به انقلاب ما نزديک هست
روزی ناپلئون سوار بر کشتی شده و به جنگ با يکی از کشورهای اروپايی می رود ولی زمانی که سوار بر کشتی می شود متوجه شد که کشتی بيش از حد معمول موش دارد پس دستور داد که کليه موشهای بزرگ را از سطح کشتی جمع اوری کننداين دستور موجب اعتراض عده ای شد و عده ای گفتند چرا همه را جمع نکنيم و..........سپس موشهای بزرگ را در قفسی انداخت و به انها گشنگی داد سپس دستور داد تا چند تا موش کوچک هک خدمه کشتی بگيرند و باز هم اعتراضات شروع شد که چرا همه را نگيريم و.................سپس ناپلئون دستور داد که موشهای کوچک را در قفس موشهای بزرگ بياندازند فردا سربازها مشاهده کردند که موش های بزرگ موشهای کوچک را خورده اند به اين ترتيب ناپلئون موشها را گوشتخوار کرده بود و حال ناپلئون دستور داد تا موشهای بزرگ را رها سازند و باز هم اعتراض برای چی گرفتيم که بخوايم ولشون کنيم و..............پس از رها سازی موشهای بزرگ کمکم همه موشهای کوچک خورده شدند توسط همين موشهای بزرگ وبعد از مدتی ناپلئون دستور جمع اوری موش های بزرگ را داد ولی اينبار همه را به دريا ريخت
فکر می کنم منظور من را متوجه شده باشيد
مصاحبه اختصاصی با یک شهید !!
_ آقای شهید این روزها همه جا صحبت از دلیریها و رشادتهای شماست .
روزنامه ها ، کانالهای تلویزیونی و خلاصه این روزها همه درباره شما صحبت میکنند،
نظرتون در اینباره چیه ؟
_ اول شما بگو ببینم چی شده که همه این روزها از ما صحبت میکنند ؟
_ خوب .. این روزها مصادف با هفته جنگه ، سالگرد آغاز جنگ هست.
_ اما ما که یک روز نجنگیدیم .. یک هفته هم نجنگیدیم …
یادم میاد حتی خیلی بیشتر از یکسال بود .
_ بله .. اما آقای شهید شما که توقع ندارید هر روز و هر سال از شما صحبت کنن ؟
_ نه .. البته که نه .. من و دوستانم حتی راضی نیستیم یک روز درباره ما صحبت کنند .
_ پس بحث طلبکاری مطرح نیست ؟
_ طلب ؟ …. چرا .. طلب که هست . حقیقت اینه که من و دوستام طلبکاریم .
_ اما آقای شهید تقریبا همه خیابانها و کوچه ها را به نام شما کردن ،
هر کسی هم که میخواهد راه بره بعد از خدا یا اسم شما را میاره و یا خانوادتون ..
این چند روز هم که اونقدر از شما گفته ان که دیگه ..
دیگه چه طلبی دارید شما و دوستانتان ؟
_ موضوع طلب من و دوستانم اون چیزیه که شما زندگان دارید و ما نداریم .
_ چه چیزی آقای شهید ؟
_ ببین عزیزم … خود تو دوست داری اسمت رو بگذارن روی یک کوچه بن بست و
در عوض جونت را بگیرند ؟
دوست داری به جای یک هفته در سال هر روز اسم تو را به زبون بیارن به شرطی که زنده نباشی ؟
_ .. خوب … البته که نه .. من زندگی رو بیشتر از مرگ می پسندم .
اما شما به خاطر دین خدا و این آب و خاک و ناموس و ... این چیزها شهید شدید ...
این با اینکه من به خاطر اسم کوچه و خیابان بمیرم خیلی فرق میکنه .
_ بله فرق میکنه اما فراموش نکن هنوز هم همون دین و همون ناموس و خاک در معرض تهدید
و دست اندازی هست اما چرا بعد از ما کسی دیگه هوس شهادت نمیکنه ؟
_ آقای شهید انگار از اوضاع و احوال به خوبی خبر ندارید ... البته چندان عجیب نیست اما
محض اطلاع عرض میکنم که تقریبا هفده سالی هست که جنگ تموم شده و بعد از اون هم
ما با هیچ کشوری وارد جنگ نشده ایم و البته بعیده به این زودی ها چنین قصدی داشته باشیم .
_ مثل اینکه این شما هستی که از اوضاع و احوال خیلی بی خبری آقا جون ...
مرد حسابی تو خیال کردی ضرر قراردادهای خرید هواپیما و یا قراردادهای نفتی و پتروشیمی
که حضرات میبندن کمتر از سقوط یک شهر تو جنگه ؟ ... فکر میکنی این همه اختلاس اعلام شده
و نشده آقایون بدبختیش واسه مردم کمتر از بمب و موشکه ؟
نه آقا جون .. صد مرتبه از اونها بدتره .... .. این ها هیچی ... اون موقع با وجودی که ما زیر
چرخ تانک عربها له و چرخ کرده شدیم اما بازم نگذاشتیم دست یک کدومشون به دخترهای ما
برسه اما الان گله گله دختر مدرسه ای ایرانی رو با هواپیماهای خودمون دارید میفرستید
کشورهای عربی هیچ سردار خوش غیرتی ککش هم نمیگزه چه برسه به اینکه بخواد
جونش رو به خطر بندازه .. خوب .. حالا من از تو میپرسم ..
به نظر تو اگه ما هم توی اون جنگ لعنتی جون نداده بودیم و حالا مثل خیلی از بچه زرنگهای
پشت خط همه رقم امکانات تو اختیار خودمون و هزار پشت خاندانمون بود بهتر نبود ؟
اگه ما هم به جای نائل شدن به فیض عظیم شهادت سالی سه چهار بار جلوی دوربین
تلویزیونی گریه میکردیم و خاطرات روزهای جنگ رو با بغض و آه و حسرت بازگو میکردیم
و در عوض هر آخر هفته رو به عنوان ماموریت تو سواحل یه کشور اروپایی حموم آفتاب
میگرفتیم یا حداقلش مدیر کلی ، نماینده ای ، چیزی میشدیم و شهید نبودیم بهتر نبود ؟
خوب .. حالا تو جواب بده ، من و دوستام شهید شدیم و شما ها زنده موندین ..
برای خانواده های ما فقط یه اسم رو تابلوهای شهرداری مونده و برای شما همه این دنیا و
نعمتهای بزرگ و کوچکش .
.... خوب ... کی ضرر کرده این وسط ؟
وقتی بعد از اون همه اتفاقات که تازه شما ها نصفش رو هم نمیدونین باز هم این آب و خاک و
ناموس و دین خدا به تاراج داره میره من میخوام بدونم چه فرقی داشت اگه ما هم مثل شما
جونمون رو نداده بودیم و الان زنده بودیم ؟
حداقلش این بود خیلی سال قبل از اونکه من و خیلی از دوستام کشته بشیم جنگ تموم شده بود
و الان هم هممون بالا سر زن و بچه مون بودیم و این همه به خاطر اینکه هر سال محض
سرگرمی مردم چند روز اسممون رو تو بوق میکنن اینجوری حرص نمیخوردیم ..
اصلا ما کشته شدیم که چی بشه ؟ تو میدونی ؟ هان ؟ کی میدونه ؟
_ والله ... چی بگم آقای شهید ... نمیدونم .... انگاری حق با شماست ....
من که اگه حقیقتش رو بخوای اصلا پشیمون شدم از این مصاحبه ....
با عرض معذرت .. دیگه وقتی هم ندارم ... میخوام اینها رو تو وبلاگم بنویسم ..
اگه در پایان حرفی ، پیغامی ، پیامی .. چیزی هست بفرمایید ...
_ نه عزیزم .. حرفی نیست ... بهتره که هیچی نگم ... فقط یه چیز ...
به این آقایون حضرات بفرمایید محبت کنن وقتی میخوان حرفی بزنن ، زوری بگن ،
وقتی میخوان کاری رو بکنن که هزینه اش واسه خودشون بالا و واسه مردم پایینه،
محبت کنن از کیسه خودشون خرج کنن نه اینکه به مجوز رفاقت نداشتشون با ما و
اسممون هم ما رو بدنام کنن و هم پدر مردم رو در بیارن ..
_ چشم ... حتما عین حرفهاتون رو مینویسم ... امر دیگه ای باشه ؟
_ نه ... ممنون از مصاحبتون ... راستی شما گفتی میخوای اینا رو تو کجا بنویسی ؟
وبلاگ ؟ چی چی هست ؟
_ آره .. چیزه .... یعنی .. هیچی .. چیز خاصی نیست ،
مثل خیلی از چیزها و کارهای دیگه آدمهای این روزها توضیحش یه کم سخته ... ،
بی خیال آقای شهید ... .
_ باشه .. خداحافظ ..
_ مرحمت شما زیاد .. ، خداحافظ ....
قاتلان و مفسدان آسوده باشيد پليس كارهاي مهمتري دارد
اخلال در نظم عمومي و دخالت در كار پليس دو جرم متهم پرونده هفت تير
يكي از خبرنگاران در خصوص پرونده هفت تير كه طي آن زني با عوامل گشت ارشاد درگير شده بود، پرسيد كه وي پاسخ داد: اين پرونده هم اكنون در مرحله رسيدگي قرار دارد. شخص مربوطه نيز تمامي صحبتهاي خود را بيان كرده است.
نكته قابل توجه آن است كه اين زن مرتكب دو جرم شده است؛ اول دخالت در كار پليس، دوم اخلال در نظم عمومي.
( نمونه برخورد)
به هر حال با تامين نظريه پليس پرونده تشكيل و به مرجع قضايي ارجاع شد تا مسئولان در اين زمينه تصميم گيري كنند. ضمنا مراحل حمايتي ( از پليس) نيز در دست اقدام است.
به گفته سردار رادان همكاري با پليس وظيفه مردم است و عدم همكاري از منظر پليس و قانون نوعي جرم تلقي ميشود
آخرین گفتار بابک سردار بزرگ ایران
تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت . من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد .
من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند . مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند . اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند . مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد . و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
" پاینده ایران "
یکی از مواردی که عَرَبزده ها (و نه غربزده ها!)سالهاست که با استناد به آن سعی می کنند به تخریب امپراتوری شکوهمند ساسانی پرداخته و اوضاع آن دوره را نامطلوب جلوه دهند، بحث عدم امکان تحصیل برای عموم مردم در آن زمان می باشد. از همین رو تصمیم گرفتم تا مطلبی نیز در این مورد بنویسم.
همانطور که می دانیم در گذشته سیستم آموزشی با امروز تفاوتهای بسیاری داشت. در حال حاضر برای کودکی که می خواهد تحصیلات خود را آغاز کند، دوره های مختلفی وجود دارد تا برای ورود به دانشگاه آماده شود: از پیش دبستانی گرفته تا پیش دانشگاهی. اما در گذشته تنها یک دوره آموزشی وجود داشته که در مراکزی بنام "مکتب خانه" برگزار می شده است. در دوره ساسانیان با همت وزیر دانشمند انوشیروان یعنی "بزرگمهر" دانشگاهی در ایران تاُسیس شد که دانشگاه "جندی شاپور" نامیده شد. بر اساس تحقیقات اغلب مورخین پس از آن یک دانشگاه دیگر نیز در امپراتوری روم تاُسیس شد و بدین ترتیب در دنیای آن زمان تنها دو دانشگاه به معنای امروزی موجود و فعال بوده است. خوب برای اینکه هر دانشگاهی بتواند فعالیت کند، اولین چیزی که مورد نیاز است، وجود استادانی است که بتوانند به دانشجویان تدریس کنند. اما در آن زمان تعداد اساتید و دانشمندان بسیار محدود و انگشت شمار بوده است و به همین دلیل تعداد دانشجویان نیز محدود می شده است و فقط تعداد اندکی می توانستند از کلاسهای درس دانشگاه بهره بگیرند. به همین خاطر بود که دولتمردان ساسانی بر آن شدند تا بجای اینکه مردم عادی از امکانات دانشگاه استفاده کنند، افرادی را برای ادامه تحصیل به دانشگاه بفرستند که در اداره مملکت نقش دارند و باسوادی آنها مطمئناً روی جامعه تاُثیر گذار است. این اقدام دولتمردان ساسانی، اقدامی صد در صد منطقی و عقلانی بوده، چرا که بعنوان مثال اگر کشاورزی موفق به ادامه تحصیل در دانشگاه می شد، فایده اش بسیار کمتر از آن بود که مثلاً یکی از فرمانداران ایالتها امکان ادامه تحصیل می یافت.
اما نکته بسیار مهم اینجاست که بر عکس تبلیغاتی که شده است، درس خواندن در مکتبخانه برای همه مردم آزاد بوده و تنها «ادامه تحصیل در دانشگاه جندی شاپور» برای همه میسر نبود که دلایل آن هم شرح داده شد.
نکته دیگری که باید اشاره ای هم به آن کرد، بحث اختلاف طبقاتی در دوره ساسانیان است که در مورد آن دروغهای بسیاری گفته شده و تحریفات زیادی انجام شده است. یکی از مثالهایی که معمولاً عربزده ها همیشه به آن استناد می کنند، مراجعه مردی کفاش به خسروپرویز بوده که او از پادشاه درخواست می کند تا اجازه دهند فرزندش در دانشگاه تحصیل کند و در قبال آن حاضر است هزینه جنگ ایران و روم را بپردازد و خسروپرویز خواسته او را نپذیرفت.
اتفاقاً از این داستان چند مورد مثبت به نفع خسروپرویز استخراج می شود:
اول اینکه هر کسی به راحتی می توانسته با امپراتور صحبت کرده و مشکلات خود را با او در میان بگذارد، بر عکس چیزی که امروزه وجود دارد. (با اینکه ایران امروزی حتی یک پنجم ایران آن موقع هم نیست، یک فرد برای دیدن مثلاً یک معاون شهرداری باید مدتها به خود زحمت داده و حتی در بسیاری از موارد اقدام به پرداخت رشوه کند، چه برسد به اینکه بخواهد مقامهای بالاتر را ببیند!).
دوم اینکه یک مرد کفاش که به قول عربزده ها از "طبقه اشراف" (!) نبوده، از چنان ثروتی برخوردار بود که می توانست هزینه سرسام آور جنگ ایران و روم را تاُمین کند که این نشان می دهد طبقه بندی مردم در آن دوره بر اساس میزان ثروت نبوده و بر اساس نوع شغل بوده است.
و نکته سوم این است که خسروپرویز با اینکه از لحاظ مالی صد در صد برای جنگ نیازمند کمک بود، (چرا که جنگهای ایران و روم سالها بود که ادامه داشت و خزانه دو کشور به میزان قابل توجهی خالی شده بود)، اما حاضر نشد بین فرزند آن کفاش و سایر مردم فرقی بگذارد و بخاطر گرفتن پول او حق دیگران را پایمال کرده و باعث حسادت و رنجش عده ای دیگر شود. (بیاد بیاورید که در سالهای اخیر چگونه قشر مرفه جامعه با دادن مبالغی خدمت سربازی پسران خود را خریدند، اما سایر مردم که وضع خوبی نداشتند و مطمئناً قشر اعظم جامعه هم بودند، مجبور شدند تا 2 سال فرزندان خود را به پادگان و اسلحه بسپارند
درحالیکه بیش از 1400 سال از نبرد میان ایرانیان و اعراب می گذرد، آنچه تأسف آور است اینست که هنوز بسیاری از مردم با چند و چون این جنگ تمدن سوز آشنایی ندارند و گاهی موضوعاتی در این مورد از زبان برخی شنیده می شود که امیدها را کمرنگ می نماید.
از همین رو تصمیم گرفتم تا مطلبی کوتاه نیز در این مورد بنویسم. اما در آغاز باید اشاره کنم که تمامی مطالب فوق از نوشته ها و آثار مورخین قدیمی و بویژه مورخین عرب برداشت شده و در سندیت آنها کوچکترین شک و شبهه ای وجود ندارد.
ابتدای بعثت پیامبر اسلام برابر با چهل و یک سالگی او و سال بیستم از امپراتوری خسروپرویز بوده است. خسروپرویز بیست و هفتمین امپراتور ساسانی بود که از سال 590 تا 627 میلادی فرمانروایی کرد. وی فردی جنگ طلب اما در عین حال بسیار آگاه به مشکلات و دلسوز به امور مردم بوده است. در زمان خسروپرویز بیشترین نبردهای ایران و روم اتفاق افتاد و وی موفق شد بسیاری از مناطق اروپا را به تصرف درآورد. از جمله متصرفات مهم او فتح دوباره مصر بود. اما نبردهای خسروپرویز و جنگهای بی پایان او با روم هر دو ابرقدرت بزرگ زمان را به شدت تضعیف کرد. بطوریکه در دو سال آخر عمر خسروپرویز جمعی از اعراب اقدام به قتل "هامرز" سردار ایرانی در حیره کردند. اما امپراتور ایران که بشدت سرگرم مناقشات خود با روم بود، به این مسئله ظاهراً کوچک توجهی نکرد. این را هم باید بگوییم که دولتهای ایران از پیش از هخامنشیان تا ساسانیان هرگز به کشور عربستان امروزی علاقه ای نشان نداده بودند و در صدد تصرف آن برنیامده بودند. حتی یمن امروزی که در جنوب شبه جزیره عربستان قرار دارد و همینطور مصر و سودان و لیبی ضمیمه خاک ایران بودند اما عربستان که بسیار نزدیکتر بود، به مزاج پادشاهان ایرانی خوش نمی آمد. در نگاه دولتمردان ایرانی عربستان بیش از یک صحرای خشک و بی آب و علف با یک سری اقوام نیمه وحشی که تمام زندگی آنها را شتر تشکیل می دهد نبود و لیاقت اینکه نام ایران بر آن گذاشته شود را نداشت.
اما ضعف امپراتوری ساسانی درست پس از فوت خسروپرویز آغاز شد. بدلیل وضعیت نابسامان دربار و همچنین ضعف فوق العاده ارتش و همینطور نبود شخصیتی که بتواند در حد و اندازه های انوشیروان و شاپور عمل کند، اوضاع ایران بسیار آشفته شده بود.
به هر حال هر دولت و هر امپراتوری که در تاریخ وجود داشته روزی منقرض شده و امپراتوری ساسانی نیز از این قاعده مستثنی نبود.
ضعف و ناتوانی ساسانیان به حدی رسیده بود که در ظرف 4 سال، 12 پادشاه به روی کار آمدند و کنار رفتند، که این خود بزرگترن سندی است که وضعیت ناگوار این سلسله را در سالهای آخر خود اثبات می کند.
ضعف و انحطاط ساسانیان درست متقارن شده بود با قدرت گرفتن اعراب تازی و اتحاد و بالا رفتن خودباوری آنان. اعراب از زمانیکه اسلام را پذیرفتند مرتب اوقات خود را در جنگ و خونریزی سپری می کردند و عقیده شان این بود که آنها حق دارند بعنوان سفیران اسلام هر کسی را به اسلام دعوت کنند و اگر او اسلام را نپذیرفت او را بکشند و زن و فرزندان و تمام اموال او را به غنیمت شخصی بگیرند! توجه کنید که این رویه در قبل از اسلام به شکل دیگری اجرا می شد، چرا که اغلب اعراب حرفه راهزنی داشتند و از طریق سرقت کاروانها امورات خود را می گذراندند و به این شغل هم افتخار می کردند. حال پس از اسلام به طریق دیگری به سرقت و غارت اموال دیگران دست می زدند.
اولین جرقه حمله اعراب به ایران در زمان ابوبکر اتفاق افتاد. یکی از رؤسای قبایل بیابانگرد عرب بنام مثنی بن حارثه که امورات خود را از راه غارت روستاهای مرزی ایران می گذرانید، پیش خلیفه اول یعنی ابوبکر آمده و اوضاع نابسامان ایران را بیان کرد و گفت که با حمله به ایران ثروت زیادی نصیب اعراب خواهد شد. ابوبکر هم پذیرفته و خالد بن ولید را بهمراه سپاهی برای غارت شهرهای مرزی به منطقه فرستاد. البته این حملات، حملاتی مرزی و کوچک بودند. اما در ادامه مهمترین اتفاقی که رخ داد، کشتار چند هزار مردم بیگناه ایرانی در حوالی شهر انبار بود که بدستور خالد بن ولید انجام شد. در تمامی اسناد تاریخی آمده است که خالد بقدری زنان و کودکان و مردان بیگناه را کشت، که از کوچه های شیبدار شهر، نهر خون روان شده بود. وی پس از آن تمامی اموال مردم را بین سربازان بی سواد و غارتگر عرب خود تقسیم نمود. این اتفاق در سال 13 هجری رخ داد.
بلافاصله پس از آن لشگریان ایران به سرداری فردی شجاع بنام "بهمن مردانشاه"، به اعراب حمله برده و آنها را متحمل شکست سنگینی کردند که در این نبرد بجز خالد بن ولید (که حضور نداشت)، تمامی سرداران عرب کشته شدند. اما اوضاع نابسامان دولت ایران و نبود ارتشی منظم سبب شد که در سال 14 هجری سپاه ایران به سرکردگی "مهران" در کنار رود فرات از اعراب شکست بخورد.
سپس اعراب بیابانگرد دست به کشتار بی رحمانه مردم بی دفاع و غیرنظامی زدند، بطوریکه بر اساس اعترافات مورخین عرب هیچ زن و دختری در آن مناطق نبود که ابتدا به او تجاوز نکرده و سپس او را به قتل نرسانده باشند.
اما نبرد اصلی در سال 14 هجری در قادسیه و در زمان خلافت عمر اتفاق افتاد. در این زمان دولت ساسانی به نهایت انحطاط خود رسیده بود و ایران آمادگی این را داشت که دولت جدیدی روی کار بیاید (همانطور که ساسانیان با شکست اشکانیان به قدرت رسیدند). اما از اقبال بد ایرانیان بجای اینکه از داخل قدرتی برخیزد، از خارج از ایران و آنهم از ملتی وحشی و عقب مانده قدرتی به ایران حمله ور شد. سرداری سپاه اعراب را سعد بن ابی وقاص بر عهده داشت. تازیان تا تیسفون پایتخت ایران راهی نداشتند، چرا که تیسفون در کنار رود فرات قرار داشت. یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی (البته پس از او 4 پادشاه دیگر نیز فرمانروایی کردند اما نه بر همه ایران)، رستم فرخزاد را با لشگری به جنگ اعراب فرستاد. رستم درفش کاویانی را بر فراز تخت خویش آویخته و بجانب قادسیه رهسپار گردید.
بر عکس مطالبی که عرب زده های ایرانی سعی می کنند در مغز مردم فرو کنند (چرا که خود اعراب واقعیتها را بیان کرده اند)، جنگ قادسیه بیش از 2 سال به طول انجامید، اما در حالیکه تا اواخر جنگ پیروزی محسوس از آن ایرانیان بود، اشکالاتی چند از جمله وزیدن شنبادی سخت به جانب سپاهیان ایران و کور کردن دید آنها باعث شد تا اعراب بر سپاه ایران چیره شوند و بدلیل نزدیکی قادسیه تا تیسفون اعراب در سال 16 هجری به سمت آنجا حرکت کردند. اعراب در این میان چندین بار با مقاومتهای مردمی ایرانیان مواجه شدند، اما از شوق بهشت و بدلیل اینکه هر غیر مسلمانی را واجب القتل می شمردند، (و در اصل برای تصاحب مال و اموال آنها)، هر موجود جانداری را در سر راه قتل عام کردند و دهها هزار مرد و زن و کودک بیگناه در این حمله های وحشیانه کشته شدند. نبردهای فوق قدم به قدم ادامه پیدا می کرد و اعراب در حال پیشروی در خاک ایران بودند، اما بدبختانه هیچ نیروی دولتی و ارتش سازمانیافته ای وجود نداشت تا بتواند جلوی این اقوام نیمه وحشی را بگیرد و مقاومت های شجاعانه مردم هم بدلیل اینکه فرصت یکپارچگی نداشتند، نمی توانست راه بجایی ببرد. این نبردها تا سال 21 هجری و جنگ نهاوند بطول انجامید. در طول این سالها بنا به اعتراف مورخین عرب و غیر عرب صدها هزار زن و کودک و مرد غیر نظامی ایرانی توسط مهاجمین عرب قتل عام شدند و بناهای بسیاری تخریب گردیده و تمدن شکوهمند ایرانی که لااقل یکی از دو تمدن بزرگ زمان بود رو به ویرانی نهاد. حمله اعراب را مورخین بسیار وحشیانه تر از حمله مغول دانسته اند.
یکی دیگر از جنگهای بزرگ ایران و اعراب جنگی بود که در شهر شوشتر اتفاق افتاد. فرمانده لشگریان عرب ابوموسی اشعری بود. وی هنگامیکه به شوشتر رسید، "هرمزان" سردار ایرانی با سپاهیان خود جلوی او را گرفت. ابوموسی اشعری که ناتوانی خویش را دید، از عمر کمک خواست و عمر بن خطاب، عمار یاسر را از کوفه با سپاهیانی به کمک وی فرستاد. این نبرد مدتها ادامه یافت، اما هنگامی که اعراب به پناهگاه زنان و کودکان سپاه ایران دست یافتند، ایرانیان سست شده و در جنگ شکست خوردند. هرمزان دستگیر شد و او را به مدینه نزد عمر فرستادند. در آنجا عمر از وی خواست که مسلمان شود وگرنه کشته خواهد شد. هرمزان هم ظاهراً به اسلام ایمان آورده و مسلمان شد، اما او همان کسی بود که چند سال بعد با همکاری فیروز ابولؤلؤ عمر بن خطاب را به قتل رسانید.
پس از آنکه شوشتر بدست اعراب افتاد، ابوموسی اشعری و عمار یاسر دستور به قتل عام مردم بی دفاع دادند و دهها هزار نفر از مردم بی گناه شوشتر توسط اعراب به قتل رسیدند.
یزدگرد سوم در این سالها از این شهر به آن شهر و از این بلاد به آن بلاد در سفر بود و پیوسته می کوشید تا ارتشی فراهم کرده و جلوی تازیان را بگیرد. البته او بارها سپاهیانی فراهم کرد اما بدلیل عدم کارآمدی و جنگاور نبودن و همینطور بدلیل عدم اتحاد شهرهای مختلف کاری از پیش نمی بردند. بالاخره در سال 31 هجری مطابق با 561 میلادی یزدگرد سوم که در تمام دوران سلطنت برای نجات ایران به این در و آن در می زد و دقیقه ای راحت نداشت به قتل رسید و سلسله ساسانی که برگی درخشان در تاریخ بزرگ ایران است، پس از چهار قرن و ربع منقرض شد البته همانطور که گفته شد پس از یزدگرد، چهار پادشاه دیگر ساسانی نیز در قسمتهایی از خاک ایران به پادشاهی ادامه دادند.
اما نکته مهم اینجاست که اعراب با اینهمه قتل و غارت و تجاوز هرگز نتوانستند بر تمام خاک ایران غلبه کنند و هیچگاه تمام ایران در زیر سیطره آنان قرار نگرفت. بلافاصله پس از مرگ یزدگرد سوم شورشهای بسیاری در مناطق مختلف ایران صورت گرفت و خلفای عرب هیچگاه از ایران آرامشی نداشتند تا اینکه سرانجام ایرانیان اعراب مهاجم را بیرون راندند.
اعراب در هنگام حمله به شهرها و روستاهای مختلف 3 راه را پیش مردم می گذاشتند: 1-مسلمان شوید، 2-کشته شوید، 3-با خواری و ذلت به ما جزیه بپردازید، که مطمئناً راه اول آسانترین راه برای مردم بی دفاع بود. اما دلیل مهمی که در راه اسلام آوردن مردم بسیار مؤثر بود، اسلام آوردن برخی از موبدان زرتشتی بوده است. هنگامی که اعراب به ایران حمله کردند، آنهایی که بیشتر از همه جان خود را در خطر می دیدند، همین موبدانی بودند که بویژه در اواخر دوره ساسانیان از دین استفاده ابزاری کرده بودند. اینان برای ادامه فعالیت خود اسلام آورده و آنگاه در پوستین اسلام به راه خود برای فریب مردم ادامه دادند.
در پایان به شعری از فردوسی بزرگ توجه کنید:
ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بجایی رسیدست کار
کـه تخـت کیـانــی کنـــد آرزوی تفـو بر تو ای روزگـاران تفـوی
جدایی دین از سیاست
هزار و چهار صد سال پیش، آیینی به نام اسلام که اندکی پیش از آن از شبه جزیره عربستان برخاسته بود با شمشیر بادیه نشینان عرب برای کشور ما – که در ان زمان همراه با چین و بیزانس یکی از سه ابر قدرت جهان باستان بود – آورده شد. آیینی که آورده شد واقعا همان نبود که بنیانگذار آن برای مردم عربستان آورده بود، زیرا آیین این بنیانگذار اساسا آیینی برای قوم عرب بود و دعوی صدور به بیرون جزیره العرب آنهم از راه شمشیر را نداشت. آنچه برای ایران ما آورده شد شکل دستکاری شده ای از این آیین بود که برای پاسخگویی به عطش جنگجویی و به ویژه غنیمت گیری تازه سربرداشته عرب در سالهای بعد از درگذشت خودحضرت محمد شکل گرفته بود. اگر اسلام مکه و مدینه اسلام حضرت محمد( ص )بود، اسلامی که به ایران آورده شد، عمدتا اسلام ابوبکر و عمر بود، و همین اسلام عمر بود که امپراتوری عرب را به نام بی مسمای امپراتوری اسلام به وجود آرد، زیرا یک مذهب در مفهوم واقعی صرفا معنوی و اخلاقی خود اصولا نمی تواند «امپراتوری» ساز باشد
اسلام ساخته و پرداخته خلافت عرب، بجز ایران در کوتاه مدتی، کلیه دیگر سرزمینهای شرقی و جنوبی دریای مدیترانه، یعنی خاور نزدیک و آفریقای شمالی را تا اقیانوس اطلس نیز به تصرف خود درآورد، و به خلاف ایران، در همه آنها کمابیش به آسانی پذیرفته شد، زیرا مردم این سرزمینها از مدتها پیش از آن به استعمار امپراتوری رم(که بیزانس جانشین آن شده بود) درامده بودند و با حمله عرب فقط ارباب عوض کردند. به همین دلیل هم اشکالی در قطع کامل پیوندهای خودشان با گذشته های تارخی و غالبا درخشان خویش و در قبول زبان عربی به عنوان زبان رسمی خود ندیدند. و امروز نیز بر همین اساس برای خود هویت عربی قائلند در صورتیکه واقعا چنین هویتی را ندارند. در میان همه اینها تنها ایران بود که نه با گذشته خود برد، نه زبان عرب را پذیرفت، نه جای هویت ایرانی خویش را به هویت فاتحان داد.
شرط الزامی و تخطی ناپذیر چنین تحول سرنوشت ساز، جدایی کامل آخوند مسلمان، چه سنی و چه شیعه، از سیاست و از حکومت است. به همان صورتی که بیش از دو قرن است در جهان مسیحیت بدان عمل می شود و پیشرفتهای همه جانبه این جهان نیز مستقیما از همین تحول سرچشمه می گیرد. در داخل جهان اسلامی کنونی، چنین تحولی در ایران ما بیش از هر کشور دیگری ضرورت دارد، زیرا که در هیچ جای دیگر این مجتمع بیش از 50 کشوری، آخوند تا بدین حد پا از گلیم خودش فراتر نگذاشته است. فراموش نکنیم که نه تنها در میان 191 کشور عضو سازمان ملل متحد، بلکه حتی در میان 54 کشور اسلامی این سازمان نیز، هیچ کشوری بجز جمهوری اسلامی ایران وجود ندارد که از صدر تا ذیل مراکز قدرت آن، چه در سطح رهبری عالیه کشو و چه در سطوح عمومی، قوای اجراییه و تقنینیه و قضاییه، در اختیار مطلق جامعه روحانیت آن قرار گرفته باشد. آنهم روحانیانی که سطح شعور و آگاهی آنان از امور بین المللی غالبا از یک دانش آموز ابتدایی فراتر نمی رود. هر چند که در زمینه تخصصی فریبکاری و دروغ پردازی از حد دکترا نیز بالاتر می رود.